
✍️ راوی و نویسنده: عبدالخالق فرهادیپور
“مرثیه اسارت”
(شام غریبان اسارت در بصره)
« شوک ناگهانی از دیدن عقرب سیاه »
در ادامه بازجویی از اسرای عملیات بیتالمقدس هفت در بازداشتگاه استخبارات بصره، افسران اطلاعاتی عراق در حال بازجویی از من با اعمال شاقه بودند،
سوال کردند که لشکر شما چقدر نیرو داشت؟ من هم دقیقا پاسخی مشابه آنچه که در قرارگاه سپاه سوم و به ژنرال خلیل الدوری داده بودم به آنها دادم و گفتم پنجاه هزار نفر!
اما واکنش این افسران خبره و خونخوار استخبارات بسیار متفاوت بود با واکنش ژنرال خلیل الدوری،
ناگهان انگار که برق سه فاز به افسر سوال کننده وصل کرده باشند با چشمانی از حدقه درآمده و با فریاد بلند داد زد که چقدر؟؟!! پنجاه هزار نفر؟؟!!! تا توانست فحش و ناسزا گفت و بلافاصله دستوری با زبان عربی به آن مامور میرغضب و شمر و ابن ملجمی که پشت سر من ایستاده بود و چهره اش را نمیدیدم داد،
ناگهان یک ضربه کابل بسیار سنگین که خدا شاهد است انگار ضربه شمشیر بود به کمرم زد، احساس کردم نصف شدم و برای یک لحظه انگار از دنیا رفتم،
از شدت سنگینی ضربه کابل و درد از روی چهار پایه به زمین افتادم و نفسم بند آمد و مثل مار دور خودم میپیچیدم و توان نفس کشیدن نداشتم،
بعد دیدم یک کماندوی عراقی قوی هیکل و سیه چرده با سیبیل بلند کابل بزرگی در دست دارد، کابل به آن بزرگی که نوک آن را مثل چماق گره زده بودند و داخل کابل مس قطور بود و یکی از سنگینترین کابلها و انگار مخصوص بازجویی بود، دیدن آن کابل خودش شکنجه بود چه رسد که با آن کابل ما را بزنند،
بدتر از آن اینکه چون هیکلم ورزشی بود متاسفانه سهم بیشتری از ضربات کابل و مشت و لگد و… از سفره صدامیان نصیب امثال من میشد و…
بازجویان آمدند و با وحشیگری بیشتر و با نواختن سیلی به صورتم دوباره روی همان چهارپایه نشاندند، واقعا از فرط خستگی و درد و تشنگی و خونریزی و.. نای نشستن و ادامه بازجویی نداشتیم،
سوالات را ادامه دادند، افسر عراقی با حالتی برافروخته و خشن به من گفت که چطور لشکر شما پنجاه هزار نیرو داشته ؟!! سپس سازمان و استعداد لشکرها و تیپ و گردانهای ما را بطور دقیق و عجیبی تشریح کرد که البته تخصص نیروهای اطلاعات نظامی همین است،
من هم برای توجیه پاسخی که داده بودم گفتم که نیروهای زیادی اعزام شده بودند و تعدادشان به نظرم اینقدر می آمد، سوالات دیگر هم که نمیخواستم جواب بدهم میگفتم من سرباز و راننده تریلی بودم و نمیدانم اینها که میگویید چیست؟ که مجددا ضربات کابل بر بدنم فرود می آمد به بهانه اینکه از پاسخ درست طفره میروم و میگفتند تو فرمانده هستی و….
( لازم است یک توضیح مختصر در مورد اثر ضربه کابل به بدن را خدمتتان عرض کنم،
به تعبیر یکی از آزادگان تهرانی « آقا کثیری »، وقتی کابل سنگین با سرعت و قدرت به پشت کمر آدم میخورد اولش آدم ناخواسته مثل صندلی جکدار ناگهان پایین میرود و بعد سنگینی ضربه نفس آدم را قطع میکند و برای مدتی نفس بالا نمی آید، مرحله آخر که از همه دردناکتر است و بتدریج بیشتر میشود سوزش پوست در محل فرود آمدن ضربات کابل است که پوست باد میکند و کنده میشود و کبود میشود و…)،
سوالات دیگر هم این بود که اهداف عملیات بیتالمقدس هفت چه بوده؟ قصد ایران بعد از عملیات بیتالمقدس هفت چیست؟ و کجا و کدام منطقه میخواهد مجدداً عملیات انجام دهد؟ رفسنجانی چه برنامهای دارد برای ادامه جنگ؟ و…
یکی از سوالات که در لابهلای سوالات سخت از من زیاد پرسیده میشد این بود که ورزشکار هستی؟ رشته ورزشی؟ و… که پیش خودم گفتم اگر بگویم مثلاً رزمی کار هستم یا رشته های ورزشی خاص، احتمالا باید در آینده نزدیک مربی ورزشی آنها بشوم البته اگر زنده بمانم و… !! که در جواب معمولاً میگفتم چون راننده تریلی هستم و بار جابجا میکنم و… بدنم ورزشی شده، جاهایی هم که مثل همین بازجویی احساس میکردم قبول نمیکنند جواب دادم در کنار رانندگی و جابجایی بار و.. گاهی اوقات هم با هالتر و دمبل و وسایل وزنه برداری بدنسازی مختصری انجام میدادم،
خلاصه به هر مصیبتی بود مرحله اول بازجویی از من ظاهرا تمام شد وچشمان و دستان مرا بستند و البته بهتر بگویم جنازه خونین مرا بجای اول که نشسته بودیم برگرداندند،
همینطور و به همین شکل هم دیگر اسرا که حالا هنوز نمیدانیم چند نفر هستند؟ و از کدام یگانها هستند؟ برای بازجویی و به دور از چشم همدیگر میبردند و صدای نالههای اسرا زیر شکنجه بدون وقفه فضا را پرکرده بود، وای به حال و روز اسرایی که هنگام شکنجه همراه با ناله، ندای یا حسین و یا زهرا و… سر میدادند !! چون عراقیهای بعثی بسیار عصبانی و خونخوارتر میشدند و تا مرز شهادت اورا وحشیانه میزدند، ضمنا اگر هم کسی زیر ضربات کابل و … ناله نمیکرد او را بیشتر و خشن تر میزدند چون احساس میکردند در مقابل آنها مقاومت میکنند!
کمی گذشت و آمدند روی چشمهایم را باز کردند و عراقیهای اطلاعاتی و فارسی بلد باز هم آمدند بالای سرم و می گفتند بهتر است خودت را لو بدهی و معرفی کنی و شما حتما فرماندهی! یکی از آنها حرفی زد که ناراحتی وجودم را فراگرفت، چون گفت یکی از اسرا هم در مورد مسئولیتش هرچه سوال کردیم چیزی نگفت ولی یکی از نیروهایش اورا لو داد و مشخص شده او فرمانده گردان است و…!!!.
از اینکه یکی از فرماندهان سپاه اسلام لو رفته به دو جهت ناراحت شدم …
اول اینکه قطعا او را برای بازجویی و کسب اطلاعات بیشتر مورد شکنجههای غیرانسانی و وحشیانه بیشتری قرار میدادند که واقعا شهادت هزاران بار راحت تر و بهتر از اینگونه مظلومانه و با دستها و چشم های بسته شکنجهشدن و زجر کشیدن بود … دوم اینکه لو رفتن فرماندهان در هر ردهای واقعا برای دشمن پیروزی و امتیاز بزرگی محسوب میشد و تبلیغات وسیعی هم در این رابطه میکردند …
پس از اینکه آن عراقی در مورد لو رفتن یک فرمانده گردان صحبت کرد به من گفت تو هم خودت را معرفی کن و گرنه مثل همان فرمانده گردان بالاخره معرفی خواهی شد و….
بعد از لحظاتی هم مرا از جا بلند کرد و به سمتی که چند نفر از اسرا قرار داشتند برد و نزدیک آنها نشاند،
چند لحظه بعد وقتی صورتم را بطرف آن چند اسیر که با فاصله از هم قرار داده بودند برگرداندم، ناگهان با صحنهای مواجه شدم که تمام دنیا دور سرم چرخید!!! انگار دنیا روی سرم خراب شد و حال سکته پیدا کردم!!!! شوکه شدم و در کمال ناباوری دیدم رحیم قنبری فرمانده گردان ثارالله که در مکالمات بیسیم در جبههها و در لشکر ۳۳ المهدی (عج) و مخصوصا در گردان ثارالله و بین بچههای کازرون به عقرب سیاه معروف بود هم اسیر شده و مقابلم است!!!
وقتی در بیسیم گفته میشد عقرب سیاه وارد عمل شده یا عقرب سیاه … مفهوم است؟ یعنی منظور رحیم قنبری فرمانده گردان خط شکن ثارالله،
ناباورانه دیدم روبرویم قرار دارد آنهم با چه وضعیت دلخراشی!! بدون پیراهن بود و از بس شکنجههای وحشیانه شده بود پوست بدنش کنده و آویزان شده بود و با آن هیکل قوی و درشت اندام غرق بخون و متلاشی!!!
باورم نمیشد، شوکه شده بودم، دلم کباب شد و باخودم میگفتم یعنی درست میبینم؟ خواب نیستم؟ نکند بخاطر شکنجهها و ضربات کابل در عالمی دیگر سیر میکنم و اشتباه میبینم؟! ،
نگاه به اطراف کردم دیدم بعضی از آن بچهها که همراه من در محاصره افتاده بودند هم اسیر شدهاند و با حال و روز بدی آنجا هستند و بعضاً مثل سیدکاظم ابطحی آنها هم مجروح شده بودند،
(امان از دل زینب )
در فرصتی مناسب که عراقیها متوجه نبودند و با حالتی عصبانی و ناراحت به آقای قنبری گفتم شما اینجا چه میکنید؟ چطور اسیر شدید؟ که فورا رحیم با تمام وجود و مردانه و مظلومانه جواب داد برای نجات شما و کمک به شما آمدم و…!!
قربان وفایت
(در اینجا لازم است به عزیزانی که سوال کرده بودند احساس خود را در اسارت و… بیان کنید، و یا عزیزانی که سوال داشتند آیا شما با سردار قنبری باهم اسیر شده بودید یا جدا ازهم؟ عرض کنم همانطور که قبلا توضیح دادم دو احساس کاملا متفاوت به بنده دست داد که همیشه آن احساسات دوگانه با من هستند و هیچ وقت فراموش نمیکنم، اولی که برایم بسیار خوشایند و خوشحال کننده بود را در قسمتهای اخیر و هنگام اسارت خودم روی دژ شلمچه و با مشاهده و اطمینان از نجات نیروهایی که از محاصره و بصورت معجزه آسا و باعنایت پروردگار و صاحب الزمان (عج) و… خارج کرده بودیم توضیح دادم،
دومی هم که برعکس احساس اول بسیار متفاوت و ناخوشایند بود همین دیدن آقای قنبری در میان اسرا در پادگان و بازداشتگاه استخبارات اطراف بصره بود که واقعا احساسم این بود که کمرم شکست و از همه شکنجهها تا بدین لحظه و بعد برایم بدتر بود و دقیقا احساس کردم انگار کل گردان ثارالله اسیر شدهاند)،
و بدتر اینکه زیر ضربات ناجوانمردانه بعثیها فک و صورتش خورد شده بود و بدنش غرق خون بود و…
به آقای قنبری گفتم چه کسی شما را لو داد؟ به آرامی به یکی از اسرا که با فاصلهای دورتر نشسته بود اشاره کرد که البته نامش محرمانه بماند و هرچند آقای قنبری را لو داد و بعدا هم با پررویی تمام ما را هم در زندانهای بغداد تهدید کرد که لو خواهد داد و البته در یک فرصت مناسب کتک مفصلی خورد و… اما با توجه به اینکه نیرویی عادی و سرباز بود و قطعا بخاطر شکنجه های وحشیانه ترسیده و کم آورده بود نمیتوان الان به او خرده گرفت چون ظرفیت روحی و جسمی و اعتقادی انسانها متفاوت از هم هستند ….و باید انسان در آن شرایط قرار گرفته باشد و این آزمایشهای سخت و زیر شکنجه قرار بگیرد تا آنوقت بتواند مدعی شود،
( به دریا رفته میداند مصیبتهای طوفان را )،
چه شام غریبان کمرشکنی شده بود اوضاع و وضعیت ما عاشوراییتر شد و غصهها و دردهایمان چندصدبرابر شد، اسرای دیگر هم که دیدند فرمانده گردان برای نجات و کمک به آنها خود را به آب و آتش زده و گرفتار شده بسیار ناراحت و متاثر شدند،
واقعا در اینجا کربلا و عاشورا و صحنههایی برگرفته از مکتب اباعبدالله الحسین علیه السلام و وفاداری ماه و قمر بنی هاشم حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام برایمان تداعی شد، انگار میر و علمدار کربلای شلمچه و عملیات بیتالمقدس هفت و گردان ثارالله در وفاداری به یارانش و برای نجات آنها خود را فدا کرده بود
و یکی از صحنههای پرافتخار و کمنظیر در طول جنگها و دفاع مقدس رقم خورده بود،
فرمانده گردان ثارالله آقای قنبری وقتی عمده نیروهایی که به عقب فرستاده بودیم را مشاهده میکند ظاهرا از آنها سوال میکند عبدالخالق و بقیه کجا هستند؟ وقتی متوجه میشود که ما برای نجات رزمنده بسیجی گرمازده یعنی آقای پرنیان خو ماندهایم و در حال انتقال ایشان هستیم، فورا برای نجات دادن ما و کمک اقدام میکند که در مسیر با وضعیتی مشابه ما قرار میگیرد و در آخر به اسارت دشمن در میآید،
این از جان گذشتگی و احساس مسئولیت و فداکاری و احساس پدری و برادری داشتن نسبت به نیروها، یکی از شاخصههای بارز فرماندهان سپاه اسلام در طول دفاع مقدس بوده است، و فرماندهانی امثال قنبری، شهیدان مرتضی جاویدی و جلیل اسلامی و محسن خسروی و.. در عملیاتهای مختلف این صفات را عملا و با جان خود و مردانه به اجرا در آوردند، و باعث شدند که تاریخ جنگهای اسلام و دفاع مقدس را درخشانتر و پرافتخارتر کنند و درسهایی عملی و نه کتبی نه شفاهی برای آیندگان به یادگار گذاشتند،
تفاوت فرماندهان نظامی در ارتشهای کلاسیک جهان را با فرماندهان قوای اسلام نیز در همین راستا باید مورد تجزیه و تحلیل قرار داد چرا که در ارتشهای کلاسیک فرماندهان در قرارگاههای خود و در عقبه نیروها و در یک شرایط امن و آرام همراه با رفاه به نیروها و یگانهای خود دستور اجرای ماموریت و حمله و… میدهند، اما فرماندهان قوای اسلام در دفاع مقدس و مخصوصا در یگانهای سپاه و بسیج اغلب خودشان جلوتر از نیروها و نوک پیکان بلا قرار میگرفتند و به نیروهای خود میگفتند بیایید و بقول سردار شهید جلیل اسلامی که یادم هست همیشه به ما تاکید میکرد و جمله معروفی داشت که میگفت در سختیها اول فرماندهان و بعد نیروها، و درآسایش و راحتیها اول نیروها و بعد فرماندهان،
و نمونههای زیادی از این دست ایثار و فداکاری فرماندهان در طول هشت سال دفاع مقدس به چشم میخورد مثل فداکاری سردار شهید مرتضی جاویدی در عملیات والفجر دو که با نیروهای خود چندین شبانه روز در عمق خاک دشمن و در محاصره ماند تا پیروزی بدست آمد و گفت نمیگذاریم تنگه احد برای دومین بار در تاریخ تکرار شود و مقاومت آنها باعث پیروزی عملیات در منطقه حاج عمران شد و امام (ره) بوسه بر پیشانی ایشان زدند، و یا سردار شهید اصغر سرافراز که خود برای خطشکنی در عملیات فاو مستقیما وارد عمل شد و به شهادت رسید یا سردار شهید محسن خسروی که در منطقه امالقصر پیشقراول نیروها بود و با شهید عبدالرضا نقیبی و… پس از تسخیر هدف در کنار نیروها تا شهادت ماند، و باتوجه به تحمیل جنگی نابرابر و شیوه نبرد ما در دفاع مقدس، اگر غیر از این فداکاریها بود پیروزی و مقاومت غیرممکن بود، حالا هم در عملیات بیتالمقدس هفت یا عطش، چون فرماندهان در کنار نیروها و دوش به دوش آنها در آن شرایط سخت و عاشورایی ایستادند،
همه نیروهای با وفا و دلاورمان نیز تا آخر ایستادند که واقعا ارزش هرگونه فداکاری برای نیروها و مدافعان اسلام داشته که آقای قنبری فرمانده باغیرت گردان ثارالله برای نجات باقیمانده نیروها از محاصره، خودرا فدا کرد تا به کلمه ایثار و فداکاری و…جان تازه ای ببخشد و به این کلمات عزت و آبرویی دو چندان ببخشد که تاریخ این مرزوبوم هیچگاه نباید این فداکاری ها را فراموش کند،
اما روی دیگر این جوانمردی و فداکاری برای ما خیلی گران تمام شد و سختیهای اسارت را برایمان صد چندان کرد!! تصور کنید چگونه میتوان تحمل کرد که جلو چشمانت فرمانده گردان را با دستهای بسته و بیرحمانه شکنجه میکنند و …
یادم هست مجدداً آن دژخیمان سراغ آقای قنبری امدند و اورا برای بازجویی مجدد بردند و چنان وحشیانه او را شکنجه میکردند که نالههای مظلومانه او که دهها و صدها کابل و چوب و میله آهنی بر بدن مجروحش فرود می آمد با آن قیافه سیه چرده انسان را به یاد شکنجه شدن بلال حبشی در فیلم محمد رسول الله میانداخت!!!
چقدر حال و روحیه اسرا از وضعیت آقای قنبری دگرگون شد و اشک همه را درآورده بود، یادم نمیرود وقتی این مرحله از بازجویی و شکنجه آقای قنبری تمام شد و اورا با چشمان و دستان بسته آوردند چه صحنه جانسوزی بود و بدنش را چاک چاک کرده بودند و صورت و فک او را شکسته بودند و پوستهای بدنش کنده شده بود و غرق خون و…
اینها هزینههای خونبار اسارت و آزادمردی و آزادگی و معامله با خدا و جهاد در راه خدا در مکتب حسین ابن علی (ع) است، که اگر نبود حتی یک سیلی هم قابل تحمل نبود و اگر تمام دنیا را تقدیم این اسرای مظلوم و بویژه فرمانده فداکار گردان ثارالله کنند در مقابل آن همه مرارتها و زجرها پشیزی ارزش ندارد و مگر خداوند اجر این عزیزان را بدهد،
(امتحان دوستی در زیر شمشیر بلاست )
چه شام غریبان سخت و کشنده و زجرآوری شده بود آن شب جهنمی در بازداشتگاه بصره،
و عزیزانی که آن شب با ما بودند بخوبی میدانند که چه محشر و قیامتی بود و انگار سالها برما گذشت،
آن شب تا صبح به همین منوال و با بازجوییهای مکرر و در فضایی آکنده از وحشت و نالههای دردناک و جگرسوز علی اکبرها و حبیب ابن مظاهرها و … قنبریها و ابطحیها گذشت، چون هم پیرمردها و هم نوجوانان و جوانان مدام تحت بازجویی و شکنجه بودند و متاسفانه در این دنیا چشم و گوش سازمانهای حقوق بشری و صلیب سرخ در حمایت از صدامیان بسته بود وگرنه اسیر جنگی کجا و این نوع شکنجههای غیرانسانی و وحشیانه کجا؟!!! و شاید زندانیان سیاسی و امنیتی هم در دنیا چنین رفتارهایی را تجربه نکرده باشند که اصلا قابل توصیف نیست،
یادآوری کنم که تمامی اتفاقات و حوادثی که تا الان روایت شد از ظهر عملیات بیتالمقدس هفت بود تا شب که شام غریبان اسارت را در بصره با آن شرح حال که کمی از آن را نوشتم اتفاق افتاد، و در همین چند ساعت از ظهر تا شب تصور کنید بر عزیزان ما چه گذشته و…
امان از دل زینب
«« حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی ،،،،،
من از آن روز که در بند توام آزادم »»
*ادامه دارد ..




