
✍️ راوی و نویسنده: عبدالخالق فرهادیپور
“مرثیه اسارت”
(روز دوم اسارت در بازداشتگاه پادگان و استخبارات بصره )
« ورود خبرنگاران و فیلمبرداران »
شام غریبان اسارت را با سختی هرچه تمامتر در بازداشتگاه پادگان بصره گذراندیم، آنهم کجا؟ در بصره!! یعنی شهری که سالها برای فتح آن بعنوان یک شهر و بندر و هدف استراتژیک تا نزدیکی آن جنگیده و عملیاتهای متعددی مثل بدر، خیبر، رمضان، کربلای پنج و… انجام شده بود و حالا وارد آن شده بودیم، اما حالا در اسارت و با دستهای بسته و شبیه کاروان اسرای کربلا که وارد شهر شام شده بودند، باتمام وجود داشتیم ذرهای از غربت و مظلومیت اهل بیت علیهم السلام را درک میکردیم که پس از واقعه کربلا و در شام غریبان عاشورا چه زجرهایی کشیده بودند،
ما را در فکر فرو میبرد که چون در راه خدا انشاالله جهاد و دفاع کردهایم بنابراین باید به تأسی از اسرای کربلا رنجهای غیرقابل توصیف اسارت را هم به جان بخریم و بدون تعارف این آزمایش الهی بینهایت سخت بود و جانکاه و امیدوارم هیچوقت در دنیا و برای هیچ انسانی اتفاق نیفتد،
از خداوند خواستم در این آزمون سخت مارا یاری دهد تا انشاالله اسیر نه بلکه آزاده مرد باشیم و حالا که تقدیر الهی جهاد و نبرد دیگری را برایمان رقم زده بتوانیم با صبر و عزت و سرافرازی، خودمان را و جمهوری اسلامی ایران را سربلند و پرچم خونبار ایران را برافراشته نگهداریم و…
(دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند ،،،، خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش )
در این احوالات یادم به صحبتهای عجیب سردار شهید محسن خسروی افتاده بود که روزی با هم درحال صحبت بودیم و آقا محسن عزیز که پس از شهادت برادرش حمزه خسروی زیاد بیتابی میکرد و میگفت حمزه هم شهید شد ولی من با اینهمه ادعا و آرزوی شهادت هنوز مانده ام و…
در جواب به او گفتم فعلا که جنگ ادامه دارد و باید در مسیر و ادامه ببینیم خداوند چه سرنوشتی را برایمان رقم میزند، ناگهان حالش دگرگون شد و گفت عبدالخالق دوست دارم ایمانم مورد آزمایش سخت قرار گیرد و در سختترین شرایط مثل اسارت قرار بگیرم تا ببینم در راه خدا چقدر ایمان و استقامت دارم و … سریع واکنش نشان دادم و گفتم آقا محسن این یک قلم جنس را بیخیال شو و من اگر صدبار شهید شوم برایم بهتر است تا اسارت با دستهای بسته،
آقا محسن تاکید میکرد که باید آماده باشیم و در راه خدا همه مصائب را مثل امام حسین (ع) و حضرت زینب (س) و اسرای کربلا بجان بخریم تا بتوانیم ادعا کنیم شیعه واقعی آنها هستیم و معلوم نیست و شاید در جنگ که اسارت هم مثل شهادت از خصوصیات طبیعی جنگ است اسیر شدیم و…
حرفهای آن روز سردار عارف شهید محسن خسروی بارها در ذهنم مرور میکردم و برای تحمل سختیهای اسارت خود را بیشتر آماده میکردم، وقتی یاد اسرای کربلا می افتادیم که چه مصائبی بر آنها گذشته و دژخیمان آن زمان، سر بریده اباعبدالله الحسین (ع) را به دختر سه ساله و جگرگوشه اش حضرت رقیه سلام الله علیه نشان دادند و سیلی بگوش آن عزیز دردانه امام حسین (ع) نواختند و همچنین آنها را تازیانه زدند میافتادیم صبر و تحملمان بیشتر میشد و پیش خود میگفتم آنها که با خاندان اهلبیت عصمت سلام الله علیه آن ظلمها و جنایتها روا داشتهاند تکلیف ما دیگر روشن است و..
(امان از دل زینب )
به هرحال تا صبح به همین منوال و شکنجه و بازجویی بر همه اسرای عملیات بیتالمقدس هفت گذشت و از صبح به بعد تا زمان انتقال مان به زندانهای مخوف استخبارات و زندان الرشید بغداد که فکر میکنم دو روز بعد اتفاق افتاد حوادث زیادی اتفاق افتاد که چون زیاد و بعضاً غیرقابل تحمل است فقط به چندین مورد مهم آنها که در خاطرم مانده اشاره میکنم که انشاالله سایر عزیزان به تکمیل بیشتر آنها بپردازند،
صبح شد و چون دستهای مان در حد قطع شدن از پشت بسته بودند نماز را مثل خواندن نماز در عملیاتها خواندیم، بعد که خورشید همه جا را روشن کرد و تا ظهر وضعیتی مشابه همان گرمای سوزان و جهنمی منطقه عملیاتی بیت المقدس هفت در شلمچه بر ما حاکم شد، آفتاب هر لحظه داغتر و سوزانندهتر میشد و چون کف محوطهای که در آن قرار داشتیم آسفالت بود واقعا نشستن بر آسفالت داغ با لبان تشنه مساوی بود با سوختن آنهم با بدنهای غرق بخون و مجروح و با لبانی بسیار تشنه و عطشان،
همه اسرای عملیات بیتالمقدس هفت را به این بازداشتگاه مخوف منتقل کردند و آنجا متوجه شدم که فکر کنم حدود نزدیک به هشتاد تا نود نفر اسیر هستیم که عمده اسرا از لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) تهران بودند، بعدا که توانستیم به همدیگر اعتماد و صحبت کنیم متوجه شدم وضعیت آنها هم در عملیات مشابه گردان ثارالله خودمان از لشکر ۳۳ المهدی (عج) بود، یعنی آنها هم بدلیل اینکه یگانهای مجاورشان عقب نشینی کرده بودند و به این عزیزان دستور ایستادگی و مقاومت داده بودند، جناحین آنها خالی شده و باعث محاصره و اسارت آنها شده بود،
بعضی از فرماندهان آنها هم خودشان با تعدادی از نیروها اقدام به معطل کردن و گرفتن زمان از دشمن میشوند و بقیه عمده قوای گردان را نجات داده بودند و این تعداد از آنها هم با ایثار خود را فدای نجات نیروهایشان کرده بودند و در آخر اسیر شده بودند،
بچههای لشکر المهدی عج و گردان ثارالله هم جمعا تقریبا پانزده نفری میشدیم که اسیر شده بودیم، وقتی این آمار را با آمار و تعداد کم شهدای عزیزمان در عملیات بیتالمقدس هفت در ذهن خود بررسی میکردم، باورم نمیشد که در مقابل آن خیل یگانهای زرهی و مکانیزه و…. دشمن، و دفع چندین پاتک سنگین در آن هوای داغ تقریبا ۶۰ درجهای و شرجی شلمچه، کمترین تلفات و اسیر را داشتهایم و اگر یاری خداوند و اهلبیت (ع) نبود و عمده قوایمان نجات پیدا نکرده بودند قطعا باید حدود دویست نفر حداقل اسیر و شهید داشته باشیم که از این بابت خیلی خوشحال بودم و خداوند را شکر کردم،
چند نفر از اسرا بیش از همه دلهای سایرین را آزار میداد، یکی فرمانده فداکار گردان ثارالله آقای قنبری بود که همه اسرا بخاطر لو رفتن ایشان و شکنجهها و بازجوییهای مضاعف این بزرگوار بشدت ناراحت و غمگین بودند، دوم دونفر پیرمرد سن بالا و حبیب ابن مظاهرهای زمان بودند که اتفاقا از لشکر ۳۳ المهدی (عج) و گردان ثارالله بودند،
این پیران دلاور و بزرگوار حاج آقای جمشیدی که معلمی بازنشسته و مربی قرآن و انسانی وارسته و با ایمان و استقامتی کم نظیر و اهل شهرستان نورآباد فارس بود،
و دیگری هم آقای بهروز گرامی پیرمرد عزیز و مظلومی که اهل شهرستان داراب بود، سوم هم نوجوانانی بودند که غیرت و مردانگی را در سن کم نوجوانی تعریفی دوباره کرده بودند و سینههای خودرا سپر بلای ایران و اسلام کرده بودند تا یک وجب از خاک ایران تسلیم دشمن نشود، چقدر دیدن این عزیزان زیر شکنجه همراه با نالههای کودکانه و معصومانه آنها جانسوز و جگرخراش بود و خدا به فریاد دل پدر و مادر و خانواده آنها برسد که حتی به یقین نمیدانند که عزیزان آنها شهید و یا اسیر شده اند چرا که صدام برای فشار به ایران مدتها بود که آمار اسرای ایرانی را به صلیب سرخ جهانی نمیداد و اغلب اسرای ایرانی مفقودالاثر و ثبت نام نشده در اردوگاههای مخوف و مخفی صدام نگهداری میشدند، و تاریخ این مرزوبوم باید برای همیشه بداند که حفظ این آب و خاک و ناموس و …. مفت و مجانی بدست نیامده و هزینههای خونباری پرداخت شده است،
ظهر به بعد که شد در اتفاقی ناجوانمردانه و جلو چشم همه، یکی از کماندوهای بیرحم و خونخوار بعثی چنان با قنداق اسلحه به صورت آن پیرمرد نازنین دارابی یعنی آقای بهروز مرادی کوبید که فک و دندانش شکست!!! و اشک همه جاری شده بود، ( در فیلم و عکسهای اسارت ما هم اگر دقت کنید این پیرمرد با صورت باندپیچی شده مشخص است که توسط یکی از اسرای لشکر ۲۷ که امدادگر بود و الان دکتر و در تبریز هستند باند پیچی شد )
آقای جمشیدی آن پیرمرد قرانی و نورانی که در اسارت ایمان و یقین و استقامت و صبر در راه خدا را با اعمالش به سایر اسرا درس میداد هم با آن سن زیاد از قاعده شکنجه از دست این شقیترین انسان نماهای روی زمین در امان نماند و با اینکه مجروح شده بود اما ناباورانه و مظلومانه او را شکنجه و زیر ضربات کابل گرفته بودند و حتی به او بیشتر گیر دادند و میگفتند چرا با این سن و سال زیاد به جبهه آمدهای و حتما هم بسیجی و داوطلبانه آمدهای و….
و بیشتر او را کتک زدند و ضربات کابل بود که بر بدن حاج آقای جمشیدی فرود میآمد و بقول حاج محمود آقا کثیری عزیز، کمر خمیده او آنقدر پایین آمده بود که داشت به زمین میرسید و برای اسرا عجیب بود که صدای آه و نالهای هم از این پیرمرد و حبیب ابن مظاهر زمانه شنیده نمیشد و فقط لبهایش بهم میخورد!!! و عراقیها هم به ستوه آورده بود و آنقدر او را زدند تا بالاخره از شدت گرمای جهنمی و خستگی از ادامه ضربات کابل دست کشیدند،
در این لحظات زجر آور که ما را در ردیفهای پنج نفره و با فاصله زیاد از هم و بصورت نشسته قرار داده بودند در آن گرمای سوزان، ناگهان نیروهای شکنجه گر عراقی آمدند و به ترتیب پشت سر ما قرار گرفتند و بعد افسر عراقی با فریاد به اسرا گفت یالله سرها پایین و همینکه سرهای اسرا پایین رفت فرمان حمله صادر شد،
ضربات کابل بود که بر تن بچهها میخورد، فریاد یا حسین و یا فاطمه و یا زهرا همراه با آه و ناله باهم در آمیخته و فضا را پر کرده بود، چه صحنههای دلخراش و زجرآوری بود که تاریخ بخود کم دیده است و تمامی بدنها چاک چاک و زخمهای قبلی که از شکنجه های دیروز و دیشب تاول زده و چرکین شده بود مجدداً دهان باز میکرد و همراه با سوزش غیرقابل توصیفی غرق بخون میشد و از همه بدتر آفتاب و گرمای وحشتناک که اسرای مظلوم را جزغاله کرده بود،
چه تشنگی و عطش شدیدی داشتیم که تا امروز هم احساس تشنگی میکنیم چون تا آخر اسارت این بیآبیها ادامه داشت و بقول سردار قنبری عزیز که میگوید من هنوز هم تشنهام و…
( امان از تشنگی سه ساله امام حسین (ع) )
فدای لب تشنه اباعبدالله الحسین و ابوالفضل العباس علیه السلام و شهدا و اسرای کربلا و امان از دل زینب
خلاصه پس از مراسم کابل زنون و دستور توقف ضربات کابل به اسرا، با دستور فرمانده عراقی گروهی خبرنگار و فیلمبردار وارد محوطه شدند، اسرا با فاصله زیاد از هم قرار داده بودند و هدف آنها به چشم آمدن بیشتر برای نشان دادن تعداد اسرا بود و برای بهرهبرداری تبلیغاتی و…، همچنین عراقیها که تا آن زمان از دادن آب به اسرا که شدیدا تشنه بودند دریغ میکردند با آمدن دوربین خبرنگارها بطریهای آب را به اسرا دادند!!!
فیلمبرداران هم موقع نوشیدن آب از اسرا عکس و فیلم میگرفتند و از امثال آقای قنبری فرمانده گردان ثارالله و بنده و چند اسیر دیگر هم چندین عکس ویژه برای تبلیغات در تلویزیون و… گرفتند،
نکته دیگر اینکه ما را مجبور کردند بطور نمایشی دوباره به ایفا سوار و پیاده شویم که البته این بار بدون کتک و خیلی محترمانه و بدون پذیرایی با کابل !!! حتی دست اسرای پیرمرد هم سربازان عراقی موقع پیادهشدن گرفتند و مثلا به آنها جلو دوربین کمک میکردند!! برای اسرا دیدن این صحنههای مضحک تبلیغاتی و ریا کارانه عراقیها طنز تلخی بیش نبود چون تا همین چند لحظه پیش بدنهایشان زیر ضربات کابل و مشت و لگد و….بود،
بالاخره نمایش تمام شد و فیلمبرداران هم که از جنس خود آنها و از بعثیها بودند رفتند، با رفتن فیلمبردارها دوباره کار جدی و خشن و وحشیانه عراقیها شروع شد، در این فرصت بچههای گردان ثارالله که در چند نقطه مختلف در عملیات اسیر شده بودند را دیدم و …
اسرا را هدایت کردند به سمت اتاق کوچکی، جلو در ورودی اتاق افسری بعثی بهمراه یک منشی ایستاده بودند که اسم اسرا را موقع ورود میپرسیدند و منشی در لیست ثبت نام میکرد، اشاره کنم که در عراق نام خانوادگی به شیوه ایران مفهوم نداشت، وقتی اسیر باید خود را معرفی و نامش را ثبت میکردند، ابتدا باید نام کوچک خود را میگفت و سپس نام پدر و بعد هم نام پدربزرگ (پدری)، مثلاً مشخصات من را اینگونه ثبت میکردند و صدا میزدند (عبدالخالق، فرهاد، محمد)، بعضاً نام پدر بزرگشان که سالها قبل تر از دنیا رفته بود را نمیدانستند و به این افراد توصیه شد یک اسم برای پدربزرگتان انتخاب و مشخص کنید لیکن تا آخر اسارت یادتان نرود چون دردسر میشد و… البته بقول دوستان بگونهای هم توفیق اجباری شده بود و چقدر یاد پدرها و پدربزرگها زنده شد و گاهی فاتحه و صلواتی به روح آنها که از دنیا رفته بودند نثار میشد و.. صلوات
*ادامه دارد ..




