
راوی و نویسنده: عبدالخالق فرهادیپور
“مرثیه اسارت”
(انتقال به بصره)
« شام غریبان اسارت»
غروب دلگیری بود و سختی های اسارت خودش را بیرحمانه به ما نشان میداد و دیگر باورمان شده بود که واقعا اسیر هستیم و دست بسته،
اولین غروب اسارت ما را بیاد غروب روز عاشورا میانداخت و غربت و اسارت خاندان امام حسین(ع)و حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س) و امام سجاد (ع) و اسرای مظلوم کربلا، حالا دیگر با تمام وجود مظلومیت اسرای کربلا را درک میکردیم و…
شاید تا آن روز دومین بار بود که دلگیرترین و غمگینترین غروب را در زندگی ام تجربه میکردم که دهها و شاید صدها سال برما گذشت، یکی غروب خونبار فردای عملیات کربلای ۴ بود، عزیزانی که آن غروب را دیده و تجربه کردهاند و آن خورشید و زمین و رودخانه اروند را که به رنگ خون درآمده بود مشاهده کردند بخوبی میدانند که همه غصهها و دردهای ما در غم شهادت عزیزانمان در عملیات کربلای ۴ دوچندان شده بود، مخصوصا که هنوز صدای رگبار و گلولههای دشمن که در حال پاکسازی و به شهادت رساندن نیروهائی که در نیزارهای ساحل دشمن گیر افتاده بودند بگوش میرسید، چون در کربلای ۴ دستور اکید صدام بود که اسرا را بکشند چقدر مظلومانه و ناجوانمردانه عزیزانمان را به شهادت رساندند و مظلومتر از آنها تعداد معدودی از نیروها بودند که برای اهداف تبلیغاتی و بازجویی و… به اسارت گرفته شدند که بعضاً عزیزان آزاده مثل حاج غلامرضا مرتجز، سید کرامت حسینی، علیرضا معینی، حاج علی جاویدی و …. چه زجرها و دردها و شکنجهها دیدند، سردار شهید محسن خسروی و عبدالرضا نقیبی و… هم در منطقه ام القصر به همین صورت و مظلومانه به شهادت رسیدند،
دومی هم همین غروب بسیار غمبار اسارت خودمان با بدنهای زخمی و همراه با داغ عزیزانمان که پس از خلق حماسههای کم نظیر و مقاومت و انهدام دشمن متجاوز، لب تشنه به شهادت رسیدند، و خودمان هم با لبهای تشنه و خسته و مجروح، پیش خود آرزو میکردیم که ای کاش ما هم شهید شده بودیم حتی با لب عطشان ولی سرنوشت ما را به اسارت نگرفته بود….
خیلی سخت و طولانی برما گذشت آن اولین غروب اسارت و فکر آن چند نفر دیگر که مثل سید کاظم ابطحی برای کمک و نجات معلم بسیجی آقای پرنیان خو با من مانده بودند و در اثر محاصره و تیراندازیهای دشمن پراکنده شده بودند و از سرنوشت آنها خبر نداشتم بشدت آزارم میداد، حالا هم دیگر نمیدانیم چه سرنوشت دردناکتری در انتظار ماست و قطعا این تازه آغاز ماجرا بود و ما که اسارت برایمان معنی نداشت چون اسیر کسی است که تسلیم بی چون و چرای دشمن باشد و خود را به دشمن ببازد ولی آنها که در مکتب اباعبدالله الحسین (ع) و حضرت سجاد (ع) و زینب کبری (س) درس آزادگی را عملا خوانده بودند هیچگاه زیر بار دشمن نخواهند رفت و دشمن نخواهد توانست اراده خود را به آنها تحمیل کند،
همانطور که وقتی ما را به اسارت گرفتند سیدکاظم ابطحی این دلاور با ایمان و بسیجی اهل شهرستان نی ریز فارس که همراه من بود با آن حال و روز مجروحیت و غرق خون شجاعانه در مقابل دشمن ندای الموت لصدام سر میداد آنهم در چنگ دشمن !!!
( امان از دل زینب)
کمی از غروب گذشته بود که مجددا یک ماشین آیفای عراقی آمد و عدهای مسلح از آن پیاده شدند و افسری هم با آنان بود که دستور داد ما را سوار ایفا کنند، آمدند و ما را حرکت دادند بسوی ماشین و یکی از عراقیها به سید کاظم کمک کرد سوار ماشین شود و دیگری که دیدم همان مترجم است آمد سراغ من برای کمک کردن چون دستهای ما را از پشت بسته بودند،
در همین حال اتفاق عجیبی افتاد که هیچ وقت از خاطرم نرفته است، آن هم اینکه مترجم عراقی همانطور که در حال کمک کردن به من برای رفتن به سمت ماشین و سوار شدن بودیم ناگهان سرش را نزدیک گوش من گذاشت و به آرامی گفت عبدالخالق اسم من کاظم است و من هم شیعه هستم و از اهالی بصره، قسم خورد و گفت به قرآن مجید خیلی دلم میخواهد کاری کنم و کمک کنم فرار کنید یا نجات پیدا کنید اما وضعیت اینجا را که خودت میبینی و اینهمه سرباز و افسر و نگهبان، اگر اینها بفهمند کاری میخواهم بکنم و کمک کنم به فرار شما، خودم و خانوادهام را نابود میکنند و …
گفتم ممنونم ولی هیچ اقدامی نکن چون با این وضعیت نمیشود اقدام به فرار کرد و به دردسر خواهی افتاد و فقط بگو کجا دارند مارا میبرند؟ در این هنگام آن افسر مسئول انتقال ما با فریاد گفت که سریعتر و سرعه و …. که مترجم هم همانطور که مرا کمک کرد که بالای ماشین بروم گفت خدا به فریادتان برسد و آنجا که میروید قتلگاه اسرا و جهنم است.!!! دلم برایش سوخت و از معرفت و مرامش لذت بردم و اینجا برایم روشن شد که نیروهایی هم در ارتش دشمن هستند که علیرغم میل باطنی خود و با زور دیکتاتوری مثل صدام در جنگ با ایران شرکت دارند مخصوصاً شیعیان که اغلب جنوب عراق زندگی میکردند،
پیش خودم گفتم واقعا اگر مسلمانان و قوای اسلام باهم متحد و در یک صف واحد قرار داشتند چه ابر قدرتی در جهان میشدیم و در مقابل دشمنان اصلی و واقعی اسلام و استکبار چه دست بالایی داشتیم و… افسوس که دست پلید و توطئه انگلیس و… برای دستیابی به منافع نامشروع خود مسلمانان را در مقابل هم قرار داده است،
پس از سوار شدن به ماشین چند نفر از نگهبانان مسلح هم همراه مان برای محافظت آمدند و افسر آنها هم جلو ماشین سوار شد و حرکت کردیم به مقصدی نامعلوم و بقول مترجم جهنم و قتلگاه اسرا،
هنوز نگاه و ذهنم مشغول حرفهای آن مترجم شیعه عراقی بود، به هرحال از نظر جهات اصلی ماشین بطرف بصره حرکت کرد و باورش برایم سخت بود که الان دیگر در جاده اصلی بصره در حال حرکت هستیم چون یادم افتاد به عملیاتهای مختلف مثل بدر، خیبر، کربلای پنج و هشت و… که تمامی عمده عملیاتهای ذکر شده برای رسیدن به همین جاده و برای محاصره و فتح بصره بود و حالا داریم در همان جاده بطرف بصره میرویم اما افسوس اسیر و با دستهای بسته، پس از طی مسافتی و در مسیر که میرفتیم نگهبانان عراقی میگفتند اینجا که میرویم مرگتان حتمی است و کلی با این کلمات و حرفها روی اعصابمان بودند ..
بالاخره نزدیک بصره به پادگان و مقری رسیدیم که به محض توقف ماشین جلو دژبانی پادگان، سر و صدای زیادی بلند شد و نگهبانان ما هم مشخص بود بسیار هراسان و مضطرب شدند و تفنگهایشان را هم به روی ما نشانه گرفتند، فریادهای خشن و بلندشان زیاد بود که انگار گروهی از سگان وحشی در حال پارس کردن هستند، وقتی آمدند ماشین و وضعیت مارا چک کنند مثل سگ هار و گرگ وحشی به نگهبانان و ما نگاه میکردند و افسر مامور انتقال ما برایشان توضیح داد که اینها اسرای جدید هستند و…
کمی بعد دژبانها اجازه دادند به طرف داخل آن مقر حرکت کنیم و ماشین حرکت کرد، از بالا دیدم که پناه بخدا انگار مکانی هست که به شکل تارهای عنکبوت و تمام طول و عرض و چهار طرف آن با سیمهای خاردار در اشکال مختلف مهندسی و ابعاد زیاد محصور شده و این تازه اولین رده حفاظتی بود که داشتیم با کنترل زیاد توسط حراست آنجا از آن عبور میکردیم،
کمی بعد مجددا جلو درب حفاظتی دوم متوقف شدیم و باز هم عده ای با همان شیوه و سر و صداهای نکره و خشن و فریادهای بلند آمدند و چک کردند و مدارک افسر عراقی را بررسی و با نگاه خشن به ما و نگهبانهای داخل ماشین با توهین و… دستور به ادامه مسیر دادند،
خلاصه از چندین رده حفاظتی به همین شیوه عبور کردیم و هر چه به ردههای بعدی حفاظتی و مخصوصا رده آخر نزدیکتر میشدیم خشن تر و بدتر از ردههای قبلی رفتار میکردند و معلوم بود واقعا اینجا با تمامی جاهای قبلی که تجربه کرده بودیم متفاوت است و جوی امنیتی و خشن حاکم است،
پس از عبور از رده آخر وارد محوطهای شدیم که چراغها و پروژکتورهای زیادی آنرا روشن کرده بود و پر از نیروهای مخصوص عراقی بود، دور محوطه را هم سیم توری بلندی کشیده بودند که قابل عبور نبود. وقتی ماشین به گوشهای هدایت شد و متوقف شد سر و صدای عجیبی همراه با آه و ناله بگوشمان رسید و به نظرم رسید انگار اسرای ایرانی هستند که قبل از ما به این مکان منتقل شده بودند و معلوم بود دارند شکنجه میشوند،
در همین حال که ماشین متوقف شد ناگهان عده زیادی از نیروهای ویژه حفاظتی به سمت ماشین ما آمدند و با سر و صدای زیاد دستور دادند ما را پیاده کنند، در همین حال دیدم نگهبان های بالای ماشین که تا اینجا با ما و محافظ بودند ناگهان مثل یزید و شمر شدند و از ترس آن مسئولین حفاظتی حال سکته پیدا کرده بودند، انگار روش جاری آنها این بود که اسرا را از همان بالای ماشین و با مشت و لگد به پایین پرتاب کنند و معلوم بود که اینجا محل و مقر استخبارات (اطلاعات و امنیت عراق ) و بازداشتگاه اسرای ایرانی است و معلوم شد سایر نیروهای عراقی مثل همین سربازان نگهبان و محافظ که ما را برای انتقال و تحویل به این مقر آمده بودند هم از اینگونه سازمانهای مخوف وحشت داشتند،
ما را از جا بلند کردند و به لبه ماشین آیفا آوردند، از همانجا و از پشت سر مارا با دستهای بسته و با لگدهای محکم به پایین پرت کردند و اینگونه مارا بدرقه و تحویل نیروهای استخبارات دادند، محکم به زمین افتادیم و نگران سید کاظم مجروح بودم و گفتم بلند شو که تورا میکشند و تا اینجای کار این حرفها تکراری ترین حرف من به سید کاظم ابطحی دلاور و مجروح بود،
چه استقبال پرشوری از ما کردند و چشمتان روز بد نبیند که دیدم نیروهای ویژه و قوی هیکل عراقی و استخباراتی در دو ردیف طولانی به موازات و روبروی هم ایستادهاند، چند نفر آمدند و با چوب و کابل و… به جانمان افتادند و مارا هدایت کردند به سمت همان نیروهائی که در دو ردیف و بصورت راهروی طولانی روبروی هم و هر کدام با کمی فاصله قرار گرفته بودند، انگار این مراسم جزئی لاینفک از استقبال از اسرای ایرانی بود و بعدا هم به هر مکان جدید الورودی منتقل میشدیم با همین روش استقبال و بقول اسرا مراسم (کابل زنون) شروع میشد!! و بدین صورت به اسرا خوش آمد گویی میکردند،
با ورود به این راهرو یا تونل مرگبار، همگی این دژخیمان از دو طرف شروع کردند با تمام قدرت و با کابلهایی به اندازه یک متر و قطر دو یا سه انگشت که توپر و سنگین بود و با چوب و میله آهنی به جان ما افتادند…
و باید اجباراً از میان آنها تا انتهای این راهرو مرگبار که اسرا بعداً نام آنرا تونل وحشت گذاشتند عبور میکردیم و فریاد یا حسین و یا زهرا و آه و ناله جانسوز اسرای مظلوم فضا را پر میکرد، و در آخر که تمام میشد واقعا بدنها تکه تکه و بشدت غرق خون و بدتر از تیرو ترکش مجروح میشدیم، انگار کمر و سرتاپای مان را چاک چاک کرده بودند و چه سوزش وحشتناکی داشت جای جای ضربات کابلها و…
حالا تصور کنید بین اسرای مظلوم مجروحان بدحال، مریضها، پیران و نوجوانان چه حالی داشتند و چطور زیر آن شکنجهها قرار میگرفتند که فقط و فقط آن شکنجهها و دردها و رنجها را خدا داند و اسرا و بس، از آن شکنجهها بدتر صدای نالههای مختلفی بود که از فاصلهای نه چندان دور از ما بگوش میرسید و معلوم بود که چه شام غریبان دردناک و جهنمی دارند اسرا و بطرز فجیعی دارند بازجویی و شکنجه میشوند،
واقعا شام غریبان و قتلگاهی بود آنجا و اصلا انگار هیچکدام از این نیروهای شکنجهگر چیزی بنام رحم و مروت و قلب و انسانیت نداشتند و بسیار کینهای و عقدهای و وحشیانه اسرا را شکنجه میکردند، به قیافههایشان که نگاه میکردیم انگار که با قاتل پدرشان روبرو شده اند و بعدا فهمیدیم اینها از تکریتیها و وابسته به صدام بودند و از اطلاعات و امنیت عراق که هرکدام دو یا چند نفر از بستگانشان را در جنگ با ما از دست داده بودند و بخون ما و شیعیان تشنه بودند،
پس از مراسم کابل زنون و عبور مرگبار از تونل وحشت، مارا با سیلی و لگد و توهین و ناسزا به گوشهای بردند که تعدادی از اسرا آنجا بودند و با فاصله از آنها ما را روی زمین نشاندند طوری که صورت هم دیگر را نبینیم، در این لحظات داشتیم از تشنگی و عطش و گرمای شدید و شرجی بال بال میزدیم، برایمان بیشتر ثابت کردند که مصائب اسرای کربلا واقعیت داشته و داستان نیست و اینها که مارا اینگونه شکنجه میکنند از همان نسل شمر و یزید هستند که سیلی به صورت حضرت رقیه سلام الله علیه آن جگر گوشه سه ساله امام حسین (ع) زدند و تازیانه به آنها زدند و آب را از آنها دریغ کردند،
بیاد کلام دایی شهیدم یعنی شهید محمد جعفر گلستان افتادم که قبل از شهادتش و در وصیتنامهاش نوشته بود ( ما میرویم تا به حضرتش عرض کنیم که ما نیز شاهد ظلم و جور یزیدیان زمان خود بودیم و… )
همانطور که نشسته بودیم و از درد بخود پیچیده بودیم دو نفر از افسران استخباراتی بالای سرمان آمدند و به فارسی گفتند خودتان را آنطور که بودهاید و مسئولیت داشتهاید معرفی کنید و اگر نگویید و بعد مشخص شود زنده زنده شما را میسوزانیم، نامردها تا توانستند به فارسی فحش های رکیک به ما دادند که حتی در ایران هم بعضی از این فحش ها را نشنیده بودیم،
یکی از آنها به من پیله کرد و گفت تو حتما فرمانده تیپ یا حداقل فرمانده گردان هستی و خودت با زبان خودت اعتراف کن و گرنه فلان و… چند بار هم مارا بصورت نشسته زیر مشت و لگد گرفتند که به زخمها و دردها قبلیمان افزوده شد،
تنها چیزی که از این محل مشاهده و منعکس میشد شکنجه بود و کابل و چوب و سیلی و مشت و لگد و فحش و ناسزا و فریادها و نالههای اسرا زیر شکنجه، در واقع همان حرف مترجم بصرهای که در قرارگاه سپاه سوم به من گفت درست بود (جهنم و قتلگاه اسرا ) ،،،
امان از دل زینب
پس از حدود یک ساعتی که بدین منوال گذشت آمدند و انگار نوبت بازجویی من شده بود، مرا برای بازجویی بردند و آنجا عدهای افسران استخباراتی با پوشه ها و دفاتر و برگههای مخصوصی ایستاده بودند و عدهای هم با کابل و ابزار شکنجه،
من را روی یک چهار پایه نشاندند و دو افسر با فریاد و خشونت و با تسلط به زبان فارسی شروع کردند به سوالات، با فریاد بلند گفتند که فقط و فقط به سوالاتی که پرسیده میشود با دقت جواب بده،
مثلا سوال کردند نام و نام خانوادگی؟ چه گرفتاری برایم درست شده بود چون بخاطر نامم که عبدالخالق بود اذیت شدم و این مسئله در جاهای دیگر و مراحل مختلف اسارت هم باعث دردسر برایم شد و کلی کتک خوردم و می گفتند تو حتما عرب هستی و از نیروهای اطلاعات هستی و..
یکی از سوالات دیگر هم که قبلا ژنرال خلیل الدوری از ما پرسیده بود اینجا تکرار شد …
( امان از دل زینب)
*ادامه دارد ..




