یادداشت

از بوبیان تا بصره (قسمت ششم)

ناگفته‌هایی از عملیات بیت‌المقدس هفت

 

✍️ راوی و نویسنده: عبدالخالق فرهادی‌پور

 

“مرثیه اسارت”

 

عراقی‌ها دست‌های ما را محکم با سیم و طناب بستند و چند قدم آنطرف تر بردند هنوز نگاهم ناباورانه به اطراف و مخصوصا به سمت ایران و مواضع خودی بود و امید داشتم اقدامی برای نجات مان بشود و با شناختی که از رحیم قنبری فرمانده گردان و کادر گردان ثارالله داشتم با خودم گفتم غیرممکن است این‌ها به راحتی ما را رها کنند و اقدامی برای نجات ماچند نفر نکنند و حتما اوضاع طوری بوده که نتوانسته‌اند و …

همین‌طور که بدستور افسر عراقی ما را حرکت دادند که به عقب منتقل کنند ناگهان چشمم به پیکر یکی از نیروهای خودمان افتاد که او هم تا این‌جا آمده بود ولی متاسفانه در اثر گرمازدگی و تشنگی و عطش بیهوش افتاده بود، دقت کردم دیدم دانشجوی عزیزمان آقای شجاع الدین است که بسیار جوان مودب و وارسته و فرهیخته ای بود، از اهالی شهرستان برازجان بود و چون چهره اش با کمی ریش کم پشت و حالت پروفسوری بود و در عملیات هم خیلی مجاهدت کرد و حتی با چندنفر از نیروها اقدام به رساندن آب و مهمات کردند او را شناختم، دیدم مظلومانه و بیهوش افتاده بود که قطعا از شدت گرمازدگی و تشنگی بیهوش شده بود و از بس نگاه نگرانم به روی چهره نورانی این بزرگوار قفل شده بود یکی از عراقی‌ها با فریاد به ما تفهیم کرد که او از دنیا رفته و می‌گفت موت موت و…

 

این‌جا برای لحظاتی کربلا و ظهر عاشورای امام حسین (ع) برایم تداعی شد و انگار دقیقا هر لحظه در جای جای این دشت سوزان شلمچه کربلا و عاشورا تکرار می‌شود و جگرسوزتر این بود که این دلاور عزیز آقای شجاع الدین در چند قدمی آبگرفتگی شلمچه بر زمین افتاده بود و چون اباعبدالله الحسین (ع) و یارانش که در کنار شریعه فرات تشنه لب به شهادت رسیده بودند نقش بر زمین شده بود و باید در تاریخ ثبت شود و همه و مخصوصا نسل‌های آینده بخوانند و بدانند که حفظ آب و خاک و ناموس و شرف و عزت و دین این مرزوبوم به راحتی و مجانی میسر نشده و پیکر مطهر هرکدام از این جوانان و شهدای تشنه لب چون شهیدان شجاع الدین، محمد نظرپور، حسین رضایی، خانباز قاسمی، اصغر حسن زاده، اسدالله توانا، عبدالمحمد فیروزی و… مانند این‌ها، سندهای پر افتخاری تا ابد برای سربلندی این مملکت هستند، قطعا می‌توانستند زندگی راحتی داشته باشند یا ادامه تحصیل دهند و… اما غیرت و مردانگی آن‌ها و درس‌هایی که از مکتب و قیام امام حسین علیه السلام گرفته و پدرومادر بزرگوارشان آن‌ها را حسینی پرورش داده بودند به ندای هل من ناصر ینصرنی امامشان لبیک گفته و عزت را به ذلت ترجیح دادند ونگذاشتند حتی یک وجب خاک ایران اسلامی تسلیم دشمن شود و سینه‌های خودرا سپرکردند تا ایران اسلامی تجزیه و نابود نشود و بقول شاعر فقید کازرونی آقای نصرالله مردانی خدابیامرز:

( آب شرمنده ایثار علمدار تو شد

تشنه لب هیچ مسلمان نکشد کافر را ،،، تو چه کردی که لب تشنه شهیدت کردن

 

هرچند دست‌های مان بسته و اسیر بودیم لیکن واقعا شرمنده بودم که نمی‌توانم کاری برای آقای شجاع الدین و این مدافع اسلام و ایران انجام دهم و گفتنش هم آسان نیست چه رسد به دیدن این صحنه های عاشورایی، و امروز که این‌ها را می‌نوشتم و یاد آن وقایع سخت و نحوه شهادت این عزیزان افتادم اشک و زاری بر مظلومیت این سرداران واقعی ایران امانم را بریده بود و چندبار نوشتن را متوقف کردم.

 

پس از چند دقیقه و با دستور افسر عراقی ما را حرکت دادند و تا این‌جای کار حتی یک قطره آب هم به ما ندادند و فقط ناسزا و توهین و مشت و لگد و… خیلی تشنه و خفه بودیم و نگران سید کاظم که واقعا تا اینجا عجیب زنده مانده بود و خون‌های زیادی بر اثر اصابت گلوله از بدنش خارج شده بود و او هم تشنه‌تر از من بود و باز هم به او می‌گفتم مقاومت کن و ایستاده باش تا تکلیفمان معلوم شود، شاید این کلمات را بنده به او می‌گفتم اما باید خودتان را در آن شرایط حتی برای لحظه‌ای قرار دهید تا کمی متوجه شویم که واقعا از توان انسان خارج است،

 

به هر حال ما را مقداری پیاده به سمت مسیری به عقب بردند و انگار منتظر بودند کسانی بیایند و مارا تحویل آن‌ها بدهند و چند گلوله توپ که از طرف ایران شلیک شده بود در اطرافمان به زمین خورد و به همین هم دلم خوش شد که شاید یکی از این گلوله ها راحتمان کند و هرچه باشد بهتر از اسارت است و…

در این هنگام یکی از بدترین زجرها را نصیبمان کردند، عراقی‌ها از ترس اینکه فرار یا اقدامی نکنیم ما را داخل یک سنگر تعجیلی که فقط یک پلیت آهنی بعنوان سقف آن قرار داده بودند و کاملا داغ و گداخته شده بود و هیچ چیزی هم مانند خاک یا گونی و… روی آن نبود و فقط همان پلیت آهنی بود و آن سنگر فضای تنگی داشت قرار دادند تا ماشین بیاید و مارا به عقب ببرند، واقعا جهنم به معنای واقعی را تجربه کردیم و تصور کنید انگار دقیقا ما را داخل مایکروفرهای امروزی کرده بودند و با حرارت بسیار بالا داشتیم می‌سوختیم و ذوب می‌شدیم،

اشکم برای سید کاظم با آن وضعیت خونریزی و مجروحیت در آمده بود،
هر چه داد و فریاد کردیم که مارا از این جهنم سوزان خارج کنند انگار نه انگار و فقط آن چند نفر نگهبان عراقی که با سلاح از ما محافظت می‌کردند با اسلحه و داد و فریاد تهدیدکردند که ساکت باشیم، دیگر کارمان بجای باریک کشیده شد و هرچه توانستیم به آن‌ها ناسزا و دری وری گفتیم و حتی الموت لصدام گفتیم و تقاضا می‌کردیم مارا به رگبار ببندند و راحتمان کنند ولی متاسفانه آن‌ها برعکس عملیات کربلای ۴ یا عملیات فاو که دستور اکید داشتند که اسرا را بکشند اینجا دستور داشتند ما را حتما زنده تحویل دهند.

امکان ندارد کسی شرایط مارا بتواند حتی برای یک لحظه بصورت واقعی درک کند، باور کنید از شدت حرارت حتی احساس کردم استخوان‌های ماهم در حال ذوب شدن است و دلم برای سید کاظم ابطحی مجروح کباب بود که خدا می‌داند چه حال و روز بدی داشت وحتی برای لحظاتی از هوش رفت اما چه ایمان و روحیه و شجاعت وصف ناپذیری داشت که انسان حیران می‌ماند!!!،

پس از مدتی حدود شاید یادم نیست نیم ساعت یا ۴۵ دقیقه که هر لحظه آن سال‌ها برما گذشت با آمدن ماشین و نیروهای مامور انتقال اسرا به عقب بالاخره مارا از آن جهنم خارج کردند، طوری خیس عرق شده بودیم که انگار مارا از درون استخر خارج کرده باشند،

یادم هست یکی از سربازان عراقی اشکش به آرامی جاری شده بود و عکسی به عنوان تصویر امام علی از جیب خود خارج کرد و به عربی داشت به ما تفهیم می‌کرد که من هم شیعه هستم و معلوم بود صدام عمدا شیعیان را اجبارا در خطوط مقدم مستقر کرده بود و شاید اغلب آن‌ها راضی به جنگ با ایران اسلامی نبودند،

 

خلاصه مارا تحویل عده‌ای دیگر دادند که با خودرو ایفا رو باز آمده بودند و نگهبانان قبلی توضیحاتی به آن‌ها دادند که در برگه‌هایی ثبت می‌شد و بنظر می‌رسید مارا فرمانده و… معرفی می‌کردند،

این عراقی‌های مسلح خشن‌تر از نیروهای قبلی بودند و ما را با فحش و ناسزا و… سوار بر خودرو کردند و بطرف عقب حرکت کردند، در مسیر به تانک و نفربر هایشان که در حال سوختن بود و اجساد عراقی‌ها اشاره می‌کردند و ما را دشنام و فحش می‌دادند که الحمدالله معنی اغلب آنها را نمی‌فهمیدیم،

هنوز نگاهمان به سمت ایران بود و باور اسارت برایمان خیلی سخت بود ،،،
مجددا به سید کاظم نگاه کردم و دلم می‌خواست هزاران بار شهید می‌شدیم ولی این رزمنده این زجر هارا نمی‌کشید و باز هم با حالت التماس به او گفتم کمی دیگر تاب بیاور تا شاید به مقری چیزی بردند و رسیدگی و پانسمان کردند و…

همینطور که به عقب می‌رفتیم آن چند نفر محافظ مسلح اذیت و آزار خودرا نسبت به ما به اوج رساندند و یکی از آن‌ها مقداری آب نزدیک دهان ما آورد و مثلا اشاره کرد که آب بنوشید که به محض باز کردن دهانمان که خشکیده و ترکیده بود آب را به زمین ریخت و همگی می‌خندیدند تا بگونه‌ای ثابت کنند که از نسل شمر و یزید ملعون هستند و..

 

واقعا فقط می‌توانم بگویم انگار از سوی خداوند و اهل بیت (ع) و از غیب به ما قدرت تحمل داده بودند و گرنه اصلا تحمل آن شرایط جهنمی غیر ممکن بود، مخصوصا وضعیت مجروحین و تشنگی و گرما همراه با شکنجه های گوناگون، به هر حال ماشین به عقب می‌رفت و در مسیر تا چشم کار می‌کرد حرکت و ترافیک تانکها و نفربرهای زرهی بود، مقداری که فکر کنم حدوداً سه کیلومتری می‌شد به عقب رفتیم و ماشین وارد خطوط عقب‌تر عراقی‌ها شد و همین که وارد این منطقه شد با تعجب دیدیم تا چشم کار می‌کرد در سراسر طول این خط عقبه دشمن پر از نیرو و ادوات زرهی و سلاح‌های ضد هوایی و .. است.

 

یعنی انگار عراق هر چه نیرو داشت پشت این خطوط مستقر کرده بود، در این لحظه با خود می‌گفتم واقعا اگر این‌ها می‌دانستند که چقدر نیروی کمی و با کمترین امکانات در مقابلشان می‌جنگیدند خجالت زده می‌شدند، و مخصوصا اگر مقاومت بی‌نظیر نیروهای‌مان نبود این‌ها با اینهمه نیرو و تجهیزات بی‌شمار تا اهواز هم شاید رفته بودند، و این‌ها مانده بودند در ایستادگی رزمندگان اسلام و به تمامی نیروهای باغیرت و شهدای‌مان بیش از پیش افتخار کردم ،،،

 

در این‌جا هم یکی از بدترین و عجیب ترین اتفاقات برای ما رقم خورد و هنگامی که ماشین ما آمد از خط دوم عراقی‌ها و میان آن خیل نیروها عبور کند و به عقب برود، ناگهان عراقی‌ها متوجه ما شدند و از نگهبانان مسلح بالای ماشین که از ما مراقبت می‌کردند سوال کردند اسیر ایرانی هستند.؟و همین که مطمئن شدند که ما اسیر ایرانی هستیم …

*ادامه دارد ..

 

 

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا