اخبار ایران

این خطوط مقدس‌اند؛ با احتیاط بُرش بزنید

به گزارش پایگاه خبری «صدای سما» «خانوما از روی خط‍‌ها ببرید که رنگ های سبز و قرمز قاطی هم نشن» این را خانم جمیل می‌گوید. یکی از خوش صحبت ترین های کارگاه است که سریع با من رفیق می‌شود. بهش می‌گویم اینجا همه حرفت را می‌خوانند چه مهره ماری داری؟ می‌خندد و می‌گوید اغلب شان رفقایم هستند. با هم عروسک می‌دوختیم برای اربعین. من را این طور نبین. کلی هنر دارم. از مزون و آرایشگاه و باقی فعالیت هایش می‌گوید.

انصافا هم زن مدبری است. هم حواسش به آنها که روی زمین پرچم برش می‌زدند بود و هم آنهایی که پشت چرخ نشسته بودند. دور و بر میزها می‌چرخید و دیگران را راهنمایی می‌کرد. گه‌گاهی هم با نوحه و رجزهایی که از بلندگوی بزرگ وسط کارگاه پخش می‌شد، همراه می‌شد.

از خانم جمیل که فاصله می‌گیرم صدای چرخ توی سرم می‌پیچد. وسط یکی از اتاق های فرهنسگرای نیمه تعطیل ایستاده ام که شاید فکرش را هم نمی‌کرد روزی میزبان این همه زن و دختر باشد برای پرچم دوزی. به قول یکی از رفقا بعضی چیزها تا پیش از این جنگ قفل بود. مثل اعتماد دو نفر به یکدیگر برای شراکت بدون قرارداد و امثالهم. اتفاقی که برای رسیدن همین تخته های بزرگ پرچم به اینجا، افتاده بود.

به تخته های بزرگ پرچم و میله های کنار دیوار نگاه می‌کنم و یادم به روایت مسئول کارگاه می افتد. می‌گفت با کارگاهی در اصفهان ارتباط گرفتیم برای خرید پارچه ها. وقتی فهمید از قیمت ها مطلعیم و به اصطلاح کف بازار را شخم زده ایم، گوشی را رویمان قطع کرد. فردا تماس گرفت و گفت این همه پارچه پرچم برای چه می‌خواهید؟ وقتی گفتیم پرچم می‌دوزیم برای تجمع های این شب های خیابان ها، لحن صحبت اش تغییر کرد. فکر می‌کرد کارگاه داریم که باز مطمئن اش کردیم چند زن و دختریم که خودجوش و جهادی دور هم جمع شده ایم؛ کسی هم خیاط حرفه ای نیست.

این خطوط مقدس‌اند؛ با احتیاط بُرش بزنید

این ها را که شنیده بود، فقط آدرس گرفته بود برای فرستادن طاقه های پارچه. مسئول کارگاه می‌گفت نه قراردادی نوشتیم و نه حتی کرایه ماشین گرفت. نمیدانم چطور اما به ما اعتماد کرد و هیچ کدام را حساب نکرد. فقط قرار شد پرچم ها را به قیمت پایین و عمده به مردم برسانیم و بعد سهم او را بدهیم. معامله ای که قطعا اگر در زمان دیگری بود، این طور شکل نمی‌گرفت.

از آنجایی که خودم کار با چرخ را بلد نیستم زل زده بودم به دستان خانم های مسن تر که با چه مهارتی با چرخ خیاطی کار می‌کردند. بقیه هم که کار کردن با چرخ را بلد نبودند یا برش می‌زدند، یا با هویه دور پرچم ها را میگرفتند. همزمان همه حواسشان بود که طبق صحبت خانم جمیل از روی خطوط ببرند.

با بعضی هایشان که هم صحبت می‌شوم برای مصاحبه تازه می‌فهمم که اصلا شاید در خانه هم دست به سیاه و سفید نزنند. از مربی باشگاه تا تاجر و معلم بین آنها بود. خانمی که کار تجارت می‌کرد می‌گفت: حتی اگر کارمان هم تعطیل نمی‌شد، رهایش می‌کردم و به اینجا می آمدم؛ چون اینجا بیشتر از هرجای دیگری به درد می‌خورم.

بینشان که قدم می‌زدم حواسم بود که پایم روی پرچم های روی زمین، نرود. آنها اما بیشتر از من. انگار چیزی مقدس میان دستانشان است که باید از آن مراقبت کنند و حواسشان به آن باشد.

فیلمبردارمان از دور یکی از چرخ ها را نشانم می‌دهد و می‌گوید ببین چقدر قدیمی است. احتمالا برای عهد قجر است. کنجکاو میشوم تا نزدیک زنی شوم که پشت آن نشسته. خوش صحبت بود و گفت این چرخ مادرم است. مادرم کار با چرخ صنعتی را بلد بوده و لباس های ضدشیمیایی برای رزمنده های جنگ هشت ساله می‌دوخته. مشخص بود که این حال و هوا یادآور روزهای بچگی اوست که همراه مادرش به کارگاه خیاطی می‌رفت.

عجیب نبود که برخی از زنان اینجا، همسر، خواهر و یا فرزند شهید باشند. او هم خواهر شهیدی ۱۷ ساله بود. همزمان که با من حرف می‌زد رویش به چرخ بود و خطوط و برش ها تا رسید به داغی که از شهادت برادرش بر دل پدر و مادرش مانده بود. همزمان صدای رجزخوانی معروف این شب های مهدی رسولی میان صدای چرخ پیچید.

دیگر صدایش را نمی‌شنیدم تا جایی که عینکش را برداشت، بغضش را فرو داد و همراه با بقیه زنان کارگاه فریاد زد: «بزن که خوب میزنی».

روایتی از یک کارگاه پرچم‌دوزی زنانه در روزهای بمباران تهران

عکاس: احمدرضا مومنی

/ایرنا

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا